تبليغاتX
دو قطره تا اشک


دو قطره تا اشک

!...با خدایی که همین نزدیکی است

خداحافظی گریه در یک غروبه

خداحافظی رنگ دشت جنوبه

خداحافظی غم توی کوله باره

خداحافظی ناله ی قطاره

یه خط یادگاری رو دیوار نوشتم

دلو جا گذاشتم بریدم گذشتم

دوتا قطره ی اشک روی شیشه حیرون

یکی گریه ی من یکی مال بارون....

من که دست دلمو رو میکنم چرا دنیامو نمیفهمه کسی؟!

پ.ن:دیگه واقعا بریدم...خدایا نذار بگم"کم آووردم"!!

نگارش شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391لحظه 13:32 به دستان ضحی| |

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد...

پ.ن۱:چقدر از واژه ی "رفیق"اون هم از نوع "صمیمی"بیزارم.

پ.ن۲:هنوز همه چی آرومه...

باختم...

نگارش شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391لحظه 18:44 به دستان ضحی| |

این روزا مث که بی وفایی و فراموش کردن کسایی

که هی ادعا میکردیم عاشقشونیم مد شده...

خبر دارین؟؟؟؟؟!!!....

دلم این روزها آزاد آزادست...

پ.ن۱:بیزارم از دنیا...

پ.ن۲:ولی احساس خوشبختی هنوز هست که اگه اینم نبود

دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم!!!

نگارش شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391لحظه 21:37 به دستان ضحی| |

لحظه های ناب... 

هم بازی کودکیم بیا!

دستهایم را بگیر تا در امتداد رویای کوچه آنقدر شیرین پرواز کنیم که

یادمان برود بالهایمان فقط یک جفت دمپایی صورتی ست که دیروز

مادرانمان برایمان خریدند.

هم بازی کودکیم بیا!

که درمیان چاله های پر آب خیابان های پس از باران چنان خیس شویم

 که یادمان برود به مادر قول داده بودیم که امروز دیگر لباسهایمان

کثیف نشود...کاش مادر میدانست چقدر کثیف شدن لباسهایمان خاطره ساز شده!

بیا که دوباره بوی بهار مستمان کند تا ته لحظه های ناب خاله بازی کردنها

 و غذاهای خیالی پختن ها. سرم را به سوی آسمان بلند میکنم چشمانم

را میبندمو خیال ستاره را تصور میکنم.تو را در خیال خود به تصویر میکشم

 و تاج ماه بر سرت میگذارم که فردا که دوباره تو را میان کوچه پس کوچه های

خاطرات مهربان بچگی دیدم برایم بدرخشیو به خاطرم بمانی...

هم بازی بچگی و روزهای مدرسه و زنگهای پر از شوق تفریح!

بیا...

یادت هست؟!..صدایمان را برای عمو زنجیر باف فرستادیم که

زنجیر دوستی مان را محکم تر ببافد و به آن طرف کوهها بیندازد

که اگر با صدای گرگ بازی تمام شد و زنگ خورد نتواند زنجیر

مهربانیهایمان را پاره پاره کند!

بیا اضطراب "آن مان نباران" را به یاد بیاوریم که دل دل میکردیم که

جفتمان جور باشد.. و در گرگم به هوا دوست داشتم چنان دستانت

را بگیرم که نسوزیم و گرگ نشویم...

هم بازی مهربان روزهای با صداقت کودکی!

انگار این روزها دیر میشود.ثانیه ها زود میروند و من میدانم که دیگر

لحظه های شیرین و مهربان کودکی و طعم ناب و پر خاطره ی آب نبات چوبی

و بستی یخی و قره قروت و آلوچه های روزهای قدیم باز نخواهد گشت.

خدایا..

چقدر دیر یادمان افتاد که:

                           "نه!نمیخواهیم بزرگ شویم"

پ.ن:همه چی آرومههههه... فقط دنیای بزرگا رو دوست ندارم .همین!

نگارش شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391لحظه 14:14 به دستان ضحی| |

همه چی آرومه من چقققققققددددددررررررررر

خوشبختم!...

یک آرزوی دور اما قشنگ کن....

نگارش شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391لحظه 13:37 به دستان ضحی| |

...نرم نرمک میرسد اینک "بهار"

خوش به حال روزگار!!!

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز!

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ ازمن اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر بکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگت میشود هفتاد رنگ...

پ.ن۱:به عارفه  موسوی عزیز تبریک میگم بابت اینکه آیتم فوق العاده ش

به نام"کاف مثه کنکور" تو جشنواره ی جوانه ی رادیو جوان رتبه آوورد.

پ.ن۲:تمام خونه غرق بوی عیده     یه عطری غیر هر روز و همیشه...

پ.ن۳:مادر که خوشحال نباشد عیدی هم در کار نیست حتی با آمدن بهار!

پ.ن۴:این روزا خیلی فرصت ندارم اگه بهتون سر نمیزنم دلگیر نشید دوستان...منو فراموش نکنین.

بهار آمدو شمشادها جوان شده اند...

نگارش شده در شنبه بیستم اسفند 1390لحظه 0:8 به دستان ضحی| |

صدای بانگ رحیل را میدانستم بی گدار پاسخ خواهد داد!

چراغ خانه ی برکات زندگیم چه غریب خاموش شد....

چه سخت ست برایم که باور کنم دیگر بزرگی در خاندان نیست که به او بگویم:

"پدر بزرگ!"

تو وجودت مهربونه مهربون مثل عبادت واسه من که از تو دورم که به رویات کردم عادت...

پ.ن۱:هنوز عادت به تنهایی ندارم...

پ.ن۲:بچه ها واسه مامانم خیلی دعا کنین اون به فاصله ی ۵ماه هم پدر و هم مادرش رو از دست داد

پ.ن۳:دیگه نه پدربزرگی دارم و نه مادربزرگی ...به همین راحتی همه رفتند.

پ.ن۴:صدا نمیکنی منو/چرا ازم بی خبری؟/چقد باید گریه کنم؟/چرا منو نمیبری؟!!!

نگارش شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390لحظه 20:14 به دستان ضحی| |

!!!

روز تولدم برایم دسته گلی با روبان مشکی بیاورید میخواهم

بر سر مزار آرزوهای رفته ام ببرم!روز تولد هر آدمی یعنی

یک قدم به مرگ نزدیک شدنو یک قدم از تمام لحظه های

رفته دور شدن!!!

غم نوشت: صدایم را تنها بشنو نپرس !من سالهاست ناگفته هایم را چال کرده ام گاهی که

دلم تنگ میشود آسمان چشمانم باریدنش میگیرد...همین!

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم!...

نگارش شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390لحظه 23:43 به دستان ضحی| |

دستانم به رسم مناجات بالا میروند!

به وقت شادمانی آنقدر غرق میشوم که از یاد میبرم  دستانم همیشه

خالیست و قهقهه ی خنده هایم گاهی تمام سقف آسمان را چنان

پر میکند که فراموش میکنم این سقف همانی ست که روزی هق هق

 گریه هایم را شنیده...

تو که اینها را به دل نمیگیری؟!...

پ.ن۱:من از تو نگفتم شنیده گرفتی        به یادت نبودم ندیده گرفتی

پ.ن۲:بالاخره این امتحانا تمومیده شدولی نمره ها هنوز وارد سایت نشده از

امشب کابوسها شروع میشه تو رو خدا دعا یادتون نره...یادتون نره دیگه!!

دستانت را به من بسپار!!

نگارش شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390لحظه 20:51 به دستان ضحی| |

میزند باران به شیشه مثل انگشت فرشته...

گفت: به دنبال واژه نباش...

کلمات فریبمان میدهند...

وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود ، فاتحه ی کلمات را باید خواند...

گفتم: اشتباه نکن کلاه نیست که چتریست برای همه ی حرفهایی که

زیر باران عاشق شده اند!

فوری نوشت:انگار دیگه واسه ادامه دادن انگیزه ندارم

پ.ن۱:دعا واسه پاس شدن و مشروط نشدن من یادتون نره ...تو رو خدا یادتون نره دیگه!!!

پ.ن۲:هوای ذهنم مسموم شده میخواهم زندگی را بالا بیاورم چقدر  نگاهم پیچ میخورد

و روحم را آزار میدهد...میخواهم زندگی را بالا بیاورم!

پ.ن۳:این روزها سراسر من درد میکند!!

پ.ن۴:دلم بد جور هوایی رادیو و صدا و میکروفن و استودیو شده...وا ا ا ا ای خدا ا ا ا ا ا

وااااااای این واسه من یعنی عشق...زندگی!

نگارش شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390لحظه 2:18 به دستان ضحی| |

Design By : Night Melody

******** ********